باز برگشتم همون جای قبلی. نشستم وسط اتاقم. تکیه م رو دادم به میز تحریرم و پاهام رو دراز کردم به طرف تخت. الان انکشتام زیر تخته! من عاشق همه ی قسمت های اتاقم هستم. دستم رو میذارم روی صندلی چرخ دارم و سرم رو بهش تکیه میدم. (منظورم از صندلی چرخ دار از همون صندلی مدل کارمندی هاست.) کتابام از روی تخت به زیر تخت منتقل شدن و شلوار جین هم رفت توی کشو. کش مو و گیره مو و بقیه مخلفات هم جا به جا شدند به جز لباس زیر و تاپ! چنتا مانتو هم پشت در اتاق آویزون هستند. صورتیه دیگه کهنه شده و مامان معتقده باید قیچی بشه! (فک کنم دستمال کهنه های خونه مون تموم شدن.) ولی من دلم نمیاد. اگه این صورتیه رو قیچی کنم دیگه مانتو صورتی ندارم. اصلا چرا من انقدر کم مانتو دارم؟ 

خمیازه می کشم. مهره های گردنم درد میکنه. موهام یه حالت چسبناکی پیدا کرده. شامپوم رو تازه عوض کردم و این جدیده هنوز به موهام نساخته. باید برای عروسی آماده بشم. یه روزی تو هفته آینده و من اصلا حس و حالش رو ندارم. یعنی حس و حالش رو که دارم ولی از اینکه حس تنهایی بهم دست بده بدم میاد. 

انگشتام رو تکیه میدم به لبه ی تخت یکی شون قرمز شد و اون یکی زرد! یعنی که یکی تجمع خون داشت و اون یکی خونش فرار کرد!!!؟ باید یه برنامه ی جدید بنویسم. چقد عمل کردن به برنامه جدید سخته.

لباسام رو عوض کردم و الان لباس خواب تنمه. منکر این نمیشم که دوست داشتم لباس خواب شوهر پسندانه تنم می کردم نه از این طرح دار های خونه دانشجویی. باید یه اعتراف دیگه هم بکنم، کاش حداقل خونه دانشجویی رو تجربه کرده بودم تا راحت تر می تونستم تصور لباسش رو بکنم.

نوک انگشتام تیر میکشه. دیگه تایپ نمی کنم.

:: 93/06/18:: 23:22 :: ماه| |

BLOGFA